تبليغاتX
عاشقانه هایی که دوست دارم ...
میخوام همه هرف دلشونو بنویسن .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 10:51  توسط بردیا  | 

پرکن پیاله را

کاین اب اتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد

 

این جامها که در پی هم می شود تهی

دریای اتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و ابم نمی برد

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا

تا شهر یادها...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

 

هان ای عقاب عشق

از اوج قله های مه الود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

انجا ببر که شرابم نمی برد ...

 

ان بی ستاره ام که عقابم نمی برد

 

در راه زندگی

با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل که : اب ... اب ...

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

 

پر کن پیاله را ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 23:53  توسط بردیا  | 

یه چیزی هست که هر روز منو ازار میده اونم زنده بودنمه
یه روز صبح وقتی از خواب بیدار میشم هیچ کاری ندارم که انجام بدم , نه مدرسه باید برم نه با کسی قرار دارم نه کسی هست که دوستش داشته باشم . رو تختم میشینم و به بالشتم تکیه میدم , یه سیگار از میز کنار تختم بر میدارم , روشنش میکنم و همین طور که سیگار گوشه ی لبمه به زندگی فکر میکنم به خاطرات زیبای گذشته به این که چقدر زود 50 سال گذشت به کسایی که دوستشون داشتم و حالا همه مردن .

به خدا فکر میکنم . از خدا میپرسم که چرا زندم ؟ من که از محبت و عشق تو این دنیا چیزی ندارم .

حالا دیگه سیگارم به اخرش رسیده , به عکسی که روی میز کنار تختم گذاشتم نگاه میکنم . تمام چهره های عکس برام اشناس , همه کسای بودن که تمام خاطره های منو می ساختن , ولی امروز همه مردن .

به عموم نگاه میکنم , وای چه خاطره هایی داشتیم , بهش میگم به زودی میبینمش . بعد سیگارو از پنجره ی کنار تختم میندازم بیرون , از تختم بلند میشم میرم به طرف دست شویی از کنار اینه بسته ی تیغو برمیدارم , یه تیغ از تو جعبش در میارم و دوباره میرم رو تختم میشینم .

حلا فاصله بین مردن و زنده بودنم به اندازه ی گذشتن سالهای زندگیم , به اندازه ی یک سیگار کشیدن .

تیغو روی رگ دستم نگه میدارم و بعد از چند ثانیه همه جارو سفید میبینم .

مادرم منو صدا میکنه , با نوازش گرمش از خواب بیدار میشم . به من میگه : داره دیرت میشه باید بری مدرسه , امروز اولین روزیه که میری مدرسه کلاس اول ... ودوباره ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 23:21  توسط بردیا  | 

زندگی من واسه دوستام مثل یه مداد میمونه

من عاشق اینم که منو تو دستت بگیریو باهام بنویسی با این که میدونم هربار که باهم مینیویسی کوچیکتر میشم و به اخر با تو بودنم نزدیک میشم .

وقتی که فکر می کنی منو میچسبونی به لبات . با این که میدونم به من فکر نمیکنی ولی برام لذت بخشه .

وقتی که منو میتراشی این درد بریدن و نابود شدن نیست که ازارم میده این ازارم میده که به پایان با تو بودنم دارم نزدیک میشم .

من فقط باتو میمونم ولی تو خیلی مدادای دیگرو تو دستات میگیری .

یه وقتا انقدر برات بی ارزشم که هنوز تموم نشده منو میندازی بیرون .

خودت بگو چقدر از دستات افتادم زمین ؟

یه وقتاییم برام دلت میسوزه و وقتی که کوچیک شدم منو دور نمیندازی و منو تو کشوی میزت یا کمدت یا یه جای دیگه نگهم میداری که تورو یاد خاطره های خوب گذشته بندازه .

من همیشه برات یه وسیله بودم که هر وقت که با من کار داشتی میومدی پیشم .

من یه مدادم که یه روز کوچیک میشم بعدش منو میندازی بیرون میری یه مداد دیگه برمیداری .

راستی من دیگه خیلی کوچیک شدم حالا بگو میخای بندازیم دور و یه مداد دیگه برداری یا برای خاطره های خوبمون منو نگه میداری ؟      

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 23:19  توسط بردیا  |